تبليغاتX
..:: یاد داشت های یک دانشناپذیر ::..

=-=-=-=-=-=-= شنبه 30/2/85

با سلام و ارادت خدمت همه ی عزیزان

- قبل از بیان مطلب این پست بر خود لازم و واجب می دانم ، از ابراز لطف همه ی دوستان و دعای خیر آنان برای بهبودی بیمارم کمال سپاس و تشکر خود را اعلام کنم . حال عمومی ایشان بهتر بوده و کماکان پذیرای دعای خیر شما برای سلامتی کامل ایشان هستیم .

بعد از ظهر امروز ( شنبه ) مراسمی در تالار سیدالشهداء برگزار شد و به جهت نزدیکی محل فوق سری به آنجا زدم .

                                            

" افتتاحیه طرح ملی ساماندهی ایده های جوانان"

که توسط سازمان ملی جوانان و با حضور حجت الاسلام حاج علی اکبری رئیس سازمان و همکاری حوزه مشاوران جوان ریاست جمهوری برگزار گردید .

جالب ترین نکته این مراسم هم عدم حضور مهندس ( دکتر ) بذرپاش رئیس گروه مشاوران جوان رئیس جمهور بود که به قول برو بچز هیات بدون صاب هیات برگزار گردید و این نکته ای بسیار در خور تامل و بررسی می باشد ! 

مهمترین قسمت مراسم بخش پذیرایی آن بود که بنده سر وقت و فعال در این قسمت حاضر شدم و همراه دوستان به طراحی ایده های مختلف پرداختیم .

=-=-=-=-=-=-= یک شنبه 31/2/85

در حال تایپ این مطلب بودم که مجددا حال مریضم بد شد و او را با اورژانس به سی سی یو منتقل کردیم . امروز حالشون بهتره . باز هم از همه دوستان که ابراز محبت نمودند متشکرم .

در مورد موضوع بالایی حال ندارم ادامه بدم و نیاز به تحلیلی جامع در خصوص وضعیت جوانان و میزان مشارکت آنان در جامعه است که به عقیده ی من اینها همش بازی های سیاسی و استفاده ی ابزاری است که در فرصتی مقتضی به آن خواهم پرداخت .

اجالتاً دوستان خواستن اطلاعات بیشتری از این طرح !!! پیدا کنند می تونند به آدرس ذیل مراجعه نمایند :

                                            http://www.president.ir/idea

 پ.ن/// این ماجرای سیب چیه ؟؟؟ !!! همه از این سیب تو طراحی هاشون استفاده می کنند ؟؟!!!

لقمان به فرزندش گفت : با مردم شیرین مباش که تو را می خورند و تلخ مباش که دورت می اندازند .

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 و ساعت 7:9 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 7:52 قبل از ظهر |

سلام

یه مریض داریم سی سی یو

التماس دعا

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 26 اردیبهشت1385 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |

سلام ... باید یه گوشی تلفن همراه برای خودم بخرم !!!

بین نوکیا و سونی اریکسون کدوم رو انتخاب می کنید ؟

بین این دو مدل کدوم یکی رو پیشنهاد می کنید ؟

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |

بی اعتمادی ملی !!!

یعنی خیال می کنید مثلاً آقایون پول ندارن بعد از گذشت ده ها روز تابلوشون رو عوض کنند ؟

یا نه این یه سناریو هست ؟

سناریویی که در پی این خود زنی کمی مظلوم نمایی کنند؟!

یا مخاطب روزمره نامه شان رو بیشتر کنند ؟

یا تداعی خاطرات شیرین هر ماه پنجاه هزار تومان را !!!

=-=-=-=-=شما چه فکر می کنید ؟=-=-=-=-=

آفتاب- یونس زرتاک: دفتر روزنامه «اعتماد ملی» آنطور که مسؤولان این روزنامه اعلام کرده اند، روز شنبه مورد حمله افرادی قرار گرفته و در آتش سوخته است.مسؤولان این روزنامه البته هیچ گمانه زنی روشنی درباره دلیل این حمله اعلام نمی کنند؛ تنها مدیرمسؤول روزنامه آن را به «عوامل صهیونیسم جهانی» نسبت می دهد. عبارتی که در سالهای اخیر، از سوی کمتر فعال اصلاح طلبی شنیده شده بود.

کروبی هفته گذشته در جلسه دفتر سیاسی این حزب گفته بود:«حزب ما كم كم از سوى برخى مورد تهاجم قرار مى گيرد.» کروبی در سخنانش دلیل این امر را استقبال از حزب اعتماد ملی و افزایش توجهات به آن دانسته بود.!!!!!!!!!!!!!!

بدین ترتیب، اتفاق روز شنبه تحقق زودهنگام پیش بینی کروبی بود. هرچند روشن نیست این پیش بینی برمبنای یک تحلیل شخصی بوده و یا تهدیداتی از قبل متوجه این حزب نوپا شده بود و کروبی از آن اطلاع داشته است.

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 و ساعت 11:13 بعد از ظهر |

=-=-=-=-=-=

ديشب پس از مدتها تونستم آقا يوسف ديدبان برج مينو را در نت ببينم و در طي يك عمليات مخ زني موفق شدم آيديش را در مسنجرم ادد كنم . خدا قبول كنه ! ( بقیه هم می تونند از این فرصت سوء استفاده کنند تا من آیدیشون رو در منسنجرم ادد کنم )

=-=-==-=-=

ديشب طبق عادات شبانه به وبلاگ كوروش علياني رفتم ببينم خبر جديد در حوزه ي فرهنگ بين الملل چیه ،‌ البته بيشتر هوس كرده بودم برم لينكدونيش اسم وبلاگم رو مجدداً بنگرم ( حالش رو ببرم ) . كه نا گاه خشكم زد . هرچي اون پايين پاينا دنبال اسمم گشتم كمتر چيزي پيدا كردم !‌كلي خورد تو ذوقم … گفتم اين ديگه چه جورشه !‌چه رسمشه !‌يه روز آدم رو لينك مي كنن يه روز دیلینک (نوع اکسس پوینتش خوبه )  !!! تو اين فكر و حرفا و مشغول ديدن وبلاگش بودم كه ديدم به !‌منو ببين !‌نه . يكي منو بگيره ! لينكم از اون پايين اومده بالا و يه فلش هم در قبلم ،‌ قلبم رو نشونه رفته … بابا دمتون گرم !‌اي ول !!! بگذريم از حديث نفس بقول آقا يوسف !

مطلبي نوشته بودند آقا كوروش علياني در خصوص وضعيت داستان نويسي و رمان در ايران و انتهاي مطلبش اسم كتاب مورد نقدش را ديدم « من قاتل پسرتان هستم » هر چند كه كتاب مجموعه داستاني است از حكايت هاي جنگ  ولي اصلا پيشنهاد نمي كنم كه كسي اين كتاب رو بخونه … ايضا مطلبي هم از اين كتاب دوست عزيزم آقا صادق در وبلاگ حنابندان نوشته بودند .

                                              تصویر جلد کتاب من قاتل پسرتان هستم

مطلبی نیز چند وقت پیش دوست عزیزم کیمیا در وبلاگشان نوشته بودند در خصوص بازماندگان دوران جنگ و مقایسه ای با سایر کشورها و الخ ...

=-=-=-=-=-=

در مجموع صحبت های دوستان و خواندن کتاب فوق لازم دانستم تا مطلبی هرچند کوتاه و کم محتوا طبق سنوات گذشته در وبلاگم بگذارم :

-          متاسفانه نه سن مان به جنگ می خوره که در موردش حرف بزنم و نه آنچنان در جمعهایی بوده ام که از جنگ در آن صحبت به میان آمده باشد . جوانتر ها که بودم ، زیاد مجموعه های داستانی جنگ را خوانده بودم ، اما این یکی از آسمان تا ثریا با موارد قبلی متفاوت بود ! گویا دیگر هیچ حرفی از جنگ نمانده که بزنند که به این ادبیات مبتذل ! برای انتقال فرهنگ جنگ دوستان ! همت گمارده اند !

-          جنگ تنها متعلق به عده ای خاص نیست که آن را به نفع خود مصادره کنند و به سلیقه خود از آن داستان سرایی کنند .

-          جنگ دوکون بقالی و کاسبی نیست که از کنار آن عده ای به نان و نوایی برسند و ارتزاق خود را در تحریف و تخریبش جستجو کنند .

-          جنگ یک نعمت بود ... یک سفره ی رحمت بود ... دری بود به آسمان تا در این قرون متحجر ارتباطی خالص ترین بندگان خدا ارتباط آسمان و زمین را برقرار کنند ... دیگه هر چی بگم ادای بقیه را که در رثای جنگ سخنانی گهربارتر رانده اند را تقلید خواهم کرد .

                      

مقام معظم رهبری : می خواهم بگویم این جنگ یک گنج است . آیا ما خواهیم توانست این گنج را استخراج کنیم یا نه ؟ این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم .

                       

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 23 اردیبهشت1385 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 22 اردیبهشت1385 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

 

           امروز قرار جلسه ای داشتیم در وزارت نیرو ، وقتی رسیدیم با خبر شدیم وزیر به بازدید از نمایشگاه رفته و برادری هم که ما با او جلسه داشتیم همراه وزیر به نمایشگاه رفته اند ... علی القاعده جلسه لغو گردیده بود ! دوستی که همراهم بود ، پیشنهاد داد تا اینجا هستیم یه سری هم به نمایشگاه بزنیم ( بعلت فاصله نزدیک وزارتخونه و نمایشگاه ) قبول کردم و به نمایشگاه رفتیم .

خیلی کار طاقت فرسایی هست بازدید از نمایشگاه ... کت و شلوار و کیف به این سنگینی ...و البته حضور گرم و پر رنگ آفتاب خانم ! ( فکر بد  نکند ... منظورم خورشید بود ! اونی که ستاره است ... ای بابا !! بیخیالش ! ) رفتیم سراغ یکی از بچه ها که در نمایشگاه غرفه داشت ، به قسمت پذیرایی غرفه رفته و قدری استراحت کردیم و یک عدد رانی هلو میل کرده و دانه سیبی گاز زدیم و جانی تازه گرفتیم .

قدری صبحت کردیم و مقداری بن کتاب کاسب شدیم و دیگر وقت اذان بود و می بایست برویم برای اقامه فضیلت ظهر و عصر . ظهر را مجدداً میهمان دوستان ارشاد شدیم و به تشریفات وزارتی رفتیم !

به به به چه خبره اینجا ؟! آقای مصطفی تاجزاده تشریف دارند در مجموعه !!! خیلی جالبه چه چهره هایی دور هم نشستن !!! مختار پور معاون وزیر و تاجزاده ! دکتر پرویز هم که جدیداً معاون وزیر شده اون طرفها بود اما خیلی محتاط تر عمل کرد و به اون جمع اضافه نشد . خوشم میاد این دکتر پرویز پرستیژ وزارتی تو خونش هست ... قبلا با هم یه همکاری مختصر مطبوعاتی داشتیم !

دکتر محسن پرویز

دکتر محسن پرویز - معاون فرهنگی وزیر ارشاد

جالبی ناهار امروز که باعث شد من این مطلب را در وبلاگم قرار دهم این بود که علیرغم غذای سفارش داده شده و آماده بر روی میز جلوی آقای تاجزاده ایشان از داخل نایلون همراهشون یک عدد ساندویچ کالباس .... ( مارکش زیاد مهم نیست !) در آوردند و شروع به گاز زدن آن نمودند ...

الله اعلم ...

بعد از ناهار هم با دوستان نیرو مجدداً هماهنگ شدیم و قرار جلسه ی  وزارتخونه برگزار گردید .

پ.ن :/،

1- ساندویچ خوردن آقای تاج زاده هم  شد دلیل به روز شدن ما !!!

۲- قصد به روز شدن و روزمرگی تو وبلاگم ندارم اما حیفم اومد این ماجرای کالباس خوردن رو نگم !

۳- حالا همه میگن چی الکی هی وزیر و معاون وزیر و وزارتخونه هی میگه تو حرفهاش ... خبری نیست بابا . همش کلاس الکیه ! به قول برو بچز " مشقیه " !

۴- یکی دوتا از بچه وبلاگ نویس : پاسداران و ... ! یادم نیست وبلاگ هاشون رو هم دیدم ...

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 19 اردیبهشت1385 و ساعت 11:13 بعد از ظهر |

شما را به تقواي الهي و پرهيزکاري در دينتان، و کوشش و تلاش براي خدا، و راستگويي، و اداي امانت به هر که شما را امين شمرده است، نيکوکار باشد و يا بدکار، و سجده طولاني و همسايه داري خوب، توصيه مي کنم که محمد(ص) به خاطراينها آمده است. نماز را با جماعت ايشان- شيعيان-  بخوانيد و جنازه هايشان را تشييع کنيد و از بيمارانشان عيادت نماييد و حقوق ايشان را بپردازيد، زيرا هنگامي که فردي از شما پرهيزکار در دين و راستگو و امانتدار باشد و با مردم خوش رفتاري کند، مي گويند:" او شيعه است و در نتيجه باعث خوشحالي ما مي شود.

از خدا بترسيد و زينت ما باشيد، نه آن که باعث ننگ ما گرديد، هر دوستي که هست به نفع ما جلب کنيد و هر زشتي را از ما برطرف سازيد، زيرا که هر چه از نيکي درباره ما گفته شود، سزاواريم و هر بدي که درباره ما بگويند، ما آنچنان نيستيم. ما را در کتاب خدا(قرآن) و خويشاوندي رسول خدا(ص) حقي است، و از جانب خدا ما پاک داشته شده ايم و هر که جز ما چنين ادعايي کند، دروغگو ا ست. خدا را زياد ياد کنيد و بسيار به ياد مرگ باشيد، و قرآن را زياد تلاوت کنيد و بر پيامبر(ص) بسيار صلوات بفرستيد که در هر صلوات بر رسول خدا(ص) ده حسنه است. بدانچه شما را سفارش کردم، مراقب باشيد. شما را به خدا مي سپارم و به شما درود مي فرستم.   امام حسن عسکری علیه السلام

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |
 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 15 اردیبهشت1385 و ساعت 7:36 قبل از ظهر |

                                                امروز رفتیم نمایشگاه کتاب ...

                    

-          بازار کتاب های کمک آموزشی گرم گرم بود ... تبلیغات محیطی هم فقط اونا پر کرده بودن .

-          البته چیز خوردنی فروشی ها از همه کاسب تر بودند ...

-          اطلاع رسانی نسبت به سال های قبل ضعیفتر بود .

-          پیشخون انتشارات کتب عمومی افتضاح و ابتذال ... عکس های آنچنانی و رمان های اینچنانی ...

-          کتاب های خارجی هم که داستان خودش رو داره ...

-     دوستانی هم از شهرداری خانه شهریاران جوان بنا کرده بودند !!!

-          مهدی بوترابی رئیس پرشین بلاگ رو دیدم و کلی گپ زدیم ...

-          ظهر هم ناهار میهمان بانی نمایشگاه آقای صفار هرندی شدیم ... این قسمت اصلی برنامه بودش ...

-          دکتر لنکرانی وزیر بهداشت و دکتر میرکاظمی وزیر بازرگانی هم بودند ...

-          خیلی خسته ام .

                           

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385 و ساعت 11:41 بعد از ظهر |

 

ما آزموده ایم درین شهــر بخت خویــــش       بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

از بس که دست میگزم و آه می کشــم        آتش زدم چو گل بتن لخت لخت خویــش

دوشم زبلبلی چه خوش آمدکه می سرود     گل گوش پهن کرده زشاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار  تند خـو         بسیار تنــد روی نشینــد ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان برتو بگذرد        بگذر زعهد سست و سخنهای سخت خویش

وقت است کــز فـراق تـو و سـوز انـدرون         آتش درافکنم بهمه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میّـسر شـدی مـدام

جمشید نیز دور نماندی زتخت خویش

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385 و ساعت 11:1 بعد از ظهر |

سلام ...

به قول خیلی از دوستان من نتونستم ماجرا رو خوب ترسیم کنم .

البته جای عیب هم نیست ... از یه دانش نا پذیر بیشتر از این هم انتظار نمیره .

علی الحساب عذرخواهی می کنم ؛ خلاصه مطلب قبل :

1-      دیروز عصر یکی از گشت های ارشاد ناجا به خانمی تذکر می دهد که حجابش را رعایت کند.

2-      به هر علتی ( نمی دانم ) ایجاد درگیری می شود .

3-      دختر در حالی که دستبد به دستش زده شده است مسافتی در حدود 50 متر کشانده می شود .

4-      دختر قبلا رو سری سرش بوده است ، اما از زمان درگیری تا هنگام سوار شدن به ماشین هیچ پوششی بر سر ندارد .

5-      جمعیت شاهد این واقعه در حدود هزار نفر بودند .

۶-    اگر دوربینم همراهم بود حتما در جهت انتقال مفهوم مد نظرم کمک شایانی داشت ... حیف .

نه قصد تخریب داشتم نه نیازمند حمایت از جریانی .

بنده قصد طرف داری از بد حجابی ندارم ... همه بخوانید .

ادعای مسلمانی می کنیم ... در سال پیامبر (ص) نمی دانیم الفبای اسلام ، اخلاق است .

دیگه هیچی ... یکمی از حرفام رو تو مطلب قبل گذاشتم ... بقیه اش هم برای دلم بماند ....

اما خوبه این دوستایی که دم از اسلام می زنند چه با ادب و فرهنگ برای من کامنت گذاشتن .

نمی داستم فضای مجازی هم از این تیریپ آدما داره ...

الفاتحه ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

به یکی از دوستان گفتن یه تقسیم بندی کنه نظرات مطلب قبلی رو ... نمی خواستم خودم این کار رو کنم که متهم به دفاع از خود نشوم . نتیجه بدین شرح است :

موافق مطلب : 15 نظر

مخالف مطلب : 5 نظر

ممتنع : 4 نظر

بی ارتباط : 7 نظر

مجموع : 31 نظر

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385 و ساعت 10:11 بعد از ظهر |

امروز بعد از ظهر حوالی فلکه اول صادقیه بودم .

ناگهان توجه صدها نفر افرادی که اطرافم بودند به نقطه ای جلب شد . قبل از اینکه نگاهم معطوف آن واقعه گردد ... گوش هایم صدای دختر جوانی را می شنید که فریاد می کشید و بد و بیراه می گفت ... تصور کردم که پسرکی متلکی انداخته و کاری خلاف شئون انجام داده و اینک دخترک به مقام اعتراض آمده است ...

اما جریان این نبود !!! هر لحظه بر تعداد افراد اطرافم افزوده می شد ... خدایا مگر چه خبر است ؟ چه شده است ؟ دیگر استفاده از حس شنوایی کافی نبود و می بایست بصری به مسئله پرداخت ...

لحظه ای که چشمم به واقعه باز شد ... تمام وجودم را گرمایی وحشتناک و ترسناک فرا گرفت ... آتش را در پشت گوش هایم حس می کردم و ضربان قلبم برای وجودم نبود ... گویی از آسمان درهای دوزخ را به روی خود باز می دیدم و زمین را مشاهده می کردم که می خواهد با تمام خشم و آتشش وجودم را ببلعد ... خدایا این چه صحنه ای است که می بینم ؟؟؟!!!

به دست دختر جوانی ، توسط یک پلیس زن دستبند زده شده بود و او را کشان کشان به سمتی می بردند ...................................... دختر هیچ حجابی نداشت …………………………………………………..

این چه صحنه ای است خدای من ؟!! مامورین جهنم اند که گنه کاری را به درهای دوزخ می کشانند ؟؟؟ و یا حاکم شرع اینجا آمده و حکم به چنین عمل غیر شرعی و وقیحانه داده است ؟؟!!!

چه بگویم ؟ چیزهایی از اوایل انقلاب شنیده بودیم که کمیته ای ها چگونه در جامعه برخورد می کردند . وای بر من ... وای بر ما ... دختری که اگر بد حجاب بود تا دقایقی پیش ... همینک بی حجاب در خیابان کشان کشان می برندش ... مسافتی در حدود پنجاه متر او را می کشند تا به الگانس پلیس برسند ... در این ساعت بعد از ظهر و در یکی از پر تردد ترین نقاط شهر تهران که هر دقیقه صدها نفر از کنارت می گذرند ... او را می کشند و می برند ...

دیگر خیابان جای سوزن انداختن ندارد ... کسبه و کارگر و عابر و سواره همه و همه می بینند و فریاد هایی که از این طرف و آن طرف به گوش می رسد ...

بی غیرتا .... بی ناموس ها ....  ببینید با ناموس مردم چیکار می کنند .... پلیس بی ناموس ...

حیف که نه دوربین همراهم بود  و نه موبایلم ... والا کمترین کاری که می کردم هفته ی دیگر فرمانده ناجا را به صحن مجلس می کشاندم ...

این حکومت اسلامی است و ثمره ی خون شهدا ...

این انقلاب اسلامی است و احکام شریعت ...

این وجوب و شرایط امر به معروف و نهی از منکر است ...

ای مرگ بر من ...

ولايت اسلامى اين‏گونه نيست. ولايت اسلامى اين‏طور است كه وقتى مخالفين در حكومت اميرالمؤمنين، خلخال از پاى زن يهودى بيرون مى‏آورند، امامِ آن جمعيت و حاكمِ حكيم مى‏گويد: اگر مسلمانى از اين امر بميرد - از غصّه اين كه در حكومت او خلخال از پاى يك زن يهودى درآورده‏اند - حق دارد! مثل اميرالمؤمنين كه مبالغه نمى‏كند؛ مى‏گويد اگر از اين غصّه، انسان بميرد، حق دارد. اين، حكومت و ولايت اسلامى است.  مقام معظم رهبری

حالا در شهر ما ! پلیس حافظ جان و مال و ناموس مردم است ...

                        

                       

چه بگویم ؟ چه بنویسم ؟  حصار مجازی برای خود بافته ایم و با هم محله ای های خود در دنیای مجازی اوقات خوشی سپری می کنیم ؟ دنیایمان را که تحریم کردند ... آخرتمان را که غارت کردند ... نمی دانم دلم را به چه خوش کنم ... به چه بهانه ای فردا از خواب بیدار شوم و نفسی دوباره بکشم ؟!

امان ای دل ... ای دل ... ای دل .

امان ای دل ... ای دل ... ای دل .

................

پ.ن :

1- اصلا این چند روزه قصد به روز کردن نداشتم … درگیر کارهای زیادی شدم و وقتم بسیار ضیق … اما چه می شود کرد ؟ شما جای من بودید ، امشب توان خوابیدن داشتید ؟

2- در حال طراحی سایت جدیدم هستم … به زودی : www.mazarei.com  

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |

چندی پیش یکی از دوستان خواسته بود تا مطلبی در خصوص باشگاه وبلاگ نویسان بنویسم ... تقدیم به شما ها هم ...

 

                                     یاد داشتی بر باشگاه وبلاگ نویسان ...

 

« چه وبلاگ قشنگ و زیبایی ، من هم به روز هستم . به وبلاگم سر بزن » و جملاتی از این دست بارها می بینیم و شاید هم تایپ کنیم . اما هر بار که به وبلاگ ها سر می زنیم ، هیچ خبر جدیدی نیست ! از میان صدها صفحه ی به روز شده ، کمتر مطلبی مفید و خواندنی پیدا می شه که آن هم غالباً از دیگر سایت ها کپی برداری شده است .

دریای پر تلاطم و رها شده ی وبلاگستان یکی دیگر از عرصه های فناوری اطلاعات و ارتباطات است که در طول این چند سال فراز و نشیب های متعددی چه در فضای مجازی و چه در فضای حقیقی به خود دیده است .

به صراحت ، نه فضای اینترنت مجازی است و نه وبلاگ ها و رسانه های اینترنتی ؛ آنها اگر جامعه حقیقی نباشند ، بخشی از جامعه حقیقی را به تصویر کشیده اند .

وبلاگ ها اگر چه غیر حقیقی به نظر می رسند و بعضاً جدی گرفته نمی شوند ، اما در مقایسه با رسانه های امروز ، عمومی تر و مردمی تر بوده و در این قیاس از جایگاه ویژه ی مراجعین و مخاطبین خاص خود برخوردار می باشند .

توجه به برخی آمارها اهمیت این قضییه را چندان می نماید .

به نقل از سایت آپدیت بلاگ Updateblog.net جستجوگر تکنوراتی هم اکنون مطالب 3/35 میلیون وبلاگ را پیگیری می کند . مقایسه بین آمار ماه های سال جاری میلادی بسیار شگفت و جالب است : در ژانویه ی امسال این موتور جستجوگر تعداد وبلاگ ها را 2/27 میلیون اعلام می کند ( وبلاگ هایی که در سیطره ی این موتور جستجو هست ) و در ماه آوریل این تعداد به 3/35 میلیون وبلاگ می رسد .

یعنی در عرض دو ماه بیش از 8 میلیون وبلاگ رشد داشته است و به عبارتی دیگر هر شش ماه این تعداد وبلاگ ها دو برابر می شود . به گزارش این آمار هر ثانیه یک وبلاگ ایجاد می شود و هر ساعت 50 هزار مطلب جدید در وبلاگ ها منتشر می گردد .

وبلاگ های فارسی در سال های گذشته ، پیشرفت بسیار چشمگیری داشته اند و بی تردید یکی از برجسته ترین نشانه های نفوذ فناوری اطلاعات و اینترنت در بین جامعه ی ایرانی بوده و نقش مهمی در تولید محتوای فارسی محیط وب بر عهده داشته است.

سهولت در ثبت ، راه اندازی و به روز نمودن وبلاگ یکی از مهمترین ویژگی های این پدیده می باشد که نباید از آن غافل بود.

 

و اما باشگاه وبلاگ نويسان در اين ميان چه کارکردي دارد و چه نقشي را بايد ايفا نمايد ؟

* باید ها :

- لزوم تهیه و تدوین اساسنامه ی باشگاه و ترسیم اهداف ، سیاست ، ماموریت و چشم انداز .

- طراحی و تدوین برنامه های مختلف و مرتبط و انتشار تقویم اجرایی فعالیت ها .

- بررسی وضعیت فعلی وبلاگ نویسی و تهیه گزارش جامع در این حوزه .

- طراحی و برگزاری دوره ها و کارگروه های آموزشی و تخصصی وبلاگ نویسی.

- تهیه منشور اخلاقی وبلاگ نویسی و ترویج فرهنگ صحیح آن .

- ایجاد حرکت در جهت نهادینه نمودن و قانونمند نمودن فضای وبلاگ ها با همکاری دستگاههای ذیربط .

- ترویج فرهنگ وبلاگ نویسی در میان مدیران فرهنگی .

- لزوم تدوین سیاست های مالی و حمایتی از کانون ها و تشکل های وبلاگ نویسان در فضای مجازی .

- لزوم ایجاد بستر لازم جهت کاهش و حذف شکاف دیجیتالی در میان جوانان و خانواده ها .

- شناسایی وبلاگ های برتر در حوزه های مختلف و تهیه بانک اطلاعاتی مرجع در این حوزه .

- عضویت و سازماندهی وبلاگ نویسان و صدور کارت عضویت باشگاه و ارائه خدمات رفاهی .

- برگزاری جشنواره های موضوعی و متناوب در راستای جهت دار نمودن فضای وبلاگ نویسی .

 و ...

نباید ها :

- پرهیز و اجتناب از فعالیت های غیر مرتبط و غیر حرفه ای .

- پرهیز از حرکت در سمت و سوی فضای سیاسی .

- پرهیز از ورود به حوزه ی فعالیت های اقتصادی مانند آموزش های غیر ضروری ICDL و ...

- پرهیز از تغییر و تحولات مدیریتی و ایجاد ساز و کار لازم و ساختار شورایی در باشگاه .

 و ...

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 9 اردیبهشت1385 و ساعت 10:46 بعد از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در جمعه 8 اردیبهشت1385 و ساعت 12:25 بعد از ظهر |

تصمیم ندارم به روز شم !!!

پس با خیال راحت به وبلاگ بعدی سر بزنید...

احساس نیاز شدید ، به بازنگری و هدف گذاری مجدد دارم ...

یکی از عکس های قشنگ مشهد که هفته پیش گرفتم رو می ذارم که دست خالی نرید ...

التماس دعا .

                         السلام علیک یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضا (ع)

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |

امروز ساعت 8 صبح صدای لرزش موبایلم رو می شنوم و غلطی تو رختخوابم می زنم ... این وقت صبح کیه زنگ زده ... ای بابا ... مگه نمی بینید خوابیدیم ... " ریاست" نام حک شده ی تلفن زننده بر روی گوشی است . مسئول دفتر عزیز رئیس می پرسه : مجموعه هستی ؟ کجایی ؟

و من هم با بیخیالی می گم : مگه انتظار داری کجا باشم الان ... خوابیدم دیگه ...

بعلت جلسه ای مجبورم خودم را فوراً به محل کار برسانم ... فاصله زمانی خونه تا محل کار حدود یکساعت است و خودم را کمتر از یک ربع به محل کار می رسانم ... اگه این موتوری ها نبودن مدیران ! خودشون رو چه جوری به این گونه جلسات باید برسونن .

خدا به خیر کند امروز را ... از صبح کله سحر !!! با جلسه شروع می شود ... معلوم نیست آخر شب کی راحت می شیم بیاییم خدمت شما و وبلاگ به شب ( منظور همون به روز است ) کنیم .

اینم برای اینکه یه چیزی گفته باشیم و نوشته باشیم ...

دوستان هم زحمت کشیدند و صورتجلسه دیروز هیات بلاگ را بر روی سایت قرار دادند :

http://heyatblog.blogfa.com

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 11:24 بعد از ظهر |

سلام

دو ماهی است در خدمت شما هستم و کم و بیش مطالبی به روز می رسانم . حضور و همراهی شما بزرگواران ، امید و انرژی طی نمودن این مسیر را دوچندان می نماید . خود را ملتزم می دانم تا قدردان این عنایت و ارزشی باشم که دوستان بذل محبت می نمایند . امیدوارم که لایق این وقت گرانبهای شما عزیزان ، در بازدید از این وبلاگ باشم .

امروز جلسه هماهنگی هیات بلاگ برگزار گردید ... جای همه دوستان خالی ... منتظریم تا خدام هیات گزارش جلسه را بر روی وبلاگ قرار دهند تا به استحضار شما برسانیم .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

                                                   

چند وقت است به دهکده ی جهانی پایی گذارده اید ؟ ساکن کدام محله ی این دهکده اید ؟

فرهنگ و رسوم و سنت این محله چیست ؟ سوغاتش کدام است ؟ کجاهایش دیدنی و کجایش نادیدنی ؟ کدخدای ده کیست و آژان آن کجاست ؟

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= شهید آوینی :

دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است، چه بخواهیم و چه نخواهیم، و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند. ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در دوشنبه 4 اردیبهشت1385 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |

با سلام و ادب خدمت همه ی دوستان عزیز و بزرگوارم

امیدوارم که در سایه ی رحمت خداوند مهربان و در کنار خانواده ی محترم موفق و سلامت باشید.

توفیق چندی یارمان بود که نایب الزیاره ی دوستان باشیم و آستان بوس شمس الشموس انیس النفوس و سلطان طوس .

اما چه شد ؟ و از کجا شروع شد ؟

چندی پیش در چت ( طبق معمول ) مشغول گشت و گذار و صبحت با دوستان بودم که وبلاگ " تمام خلقت در انتظارند ... " را دیدم و خبر سفر ایشان به مشهد مقدس را شنیدم و وبلاگش رو خوندم و باقی ماجرا رو خودتون حدس بزنید ...

یهو پرنده ی دلت پرواز می کنه و دور اون گنبد طلایی می چرخه ...

همون شب از طریق سایت شرکت رجا برای هفته بعدش بلیط رفت و برگشت مشهد تهیه کردم ( البته دقایقی هم با خانواده مشورت کردم و همسفرانم مشخص شدند ... )

و اما چه خبر ؟ خوش گذشت ؟

حرف نداشت ... جای همتون سبز هم خلوت و هم باحال ... به یاد همتون بودم ... اگه بخوام اسم ببرمتون طول می کشه ... چه اونایی که کامنت برای دو پست قبلی گذاشته بودن و چه اونایی که خودشون هم خبر ندارن ... برای همه دعا کردم و سلام همه رو رسوندم و از طرف همه زیارت نمودم .

یکصد و بیست تا عکس قاچاقی هم با موبایلم گرفتم ... کم کم براتون آپ می کنم حالش رو ببرید ...

التماس دعا .

پ.ن:

1/ برخی دوستان از نحوه ی لحن کامنت هایم دلخور بودن ... باز هم ببخشید ... اشتباه شده بود ... شرمنده .

2/ بحثی در خصوص ازدواج اینترنتی و چت در چند پست قبل پیش اومد و نظرات بسیار خوبی دوستان دادند ... احتمالا در آینده این بحث رو ادامه بدم .

3/ فردا جلسه هماهنگی هیات بلاگ هست ... دوستان فراموش نکنند . در خدمت همه ی عزیزان هستیم :

http://heyatblog.blogfa.com

 

اینهم یه چند تا عکس که با موبایلم گرفتم ...

صحن گوهرشاد را کی به این خلوتی دیده ؟

صحن گوهرشاد را کی به این خلوتی دیده ؟

این هم صحن انقلاب

این هم صحن انقلاب

ایضا صحن انقلاب در شب

ایضا صحن انقلاب در شب

صحن گوهرشاد

صحن گوهرشاد

ظریح مقدس

ضریح مقدس

ظریح مقدس ، وردی مسجد گوهر شاد

ظریح مقدس ، وردی مسجد گوهر شاد

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در یکشنبه 3 اردیبهشت1385 و ساعت 9:35 بعد از ظهر |

الکریم اذا وعد وفی ...

سلام و پیغام همه ی دوستان رو رسوندم .

امروز برمی گردم تهران و فردا در خدمتم ...

 

 

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در شنبه 2 اردیبهشت1385 و ساعت 10:23 قبل از ظهر |