سلام دوستان
مطلب جالبی رو در وبلاگ میثاق با شهدا دیدم ... گفتم خوبه عین مطلب رو براتون اینجا بیارم ... جالبه ... بخونید ؛ من هم آخرش چند خط براتون می نویسم ...

داخل روم بود پیغامی براش اومد:
Salam.asl plz?
خودشو جمع و جور کرد (یادش اومد که بهش گفته بودن بزار بهت پی ام بدن بعد تو جوابشونو بدی .وقتی گفتن اصل یعنی خودتو معرفی کن.) سلام علیکی کرد و خودشو معرفی کرد.
بهش گفت : میتونم با شما بیشتر آشنا شم؟ من مدتی هست دنبال یه شخصی با این خصوصیات میگردم.شما همونی هستی که دنبالش بودم.
ته دلش خالی شد.ازش خواست بیشتر از خودش بگه،اونم گفت . ساعتی با هم حرف زدن .
دید داره دیر میشه، گفت: من باید برم.
اونم گفت : وای نه!من تازه تو رو پیدا کردم نمیشه بیشتر بمونی؟باشه برو ولی بهم بگو کی میای؟قرار بعدی رو تعیین کردن و همدیگه رو ادد کردن وبعدش بای!
تموم شب رو به اون روز و حرفایی که زده بودن فکر کرد و توی ذهنش میگذروند که برای قرار بعدیشون چی آمده کنه بگه.هر بار که میرفتن برای روزای بعدشون قرار میگذاشتن ...وقتی پسره حسابی دل دختره رو تسخیر کرد بهش تلفن داد که تماس بگیره.بار اولی که میخواست بهش زنگ بزنه تنش میلرزید .
آخه!تا حالا از این کارا نکرده.اما یواش یواش براش عادی شد...اینقدر این قرارها و تلفن زدن ها براشون عادی شده بود.
پسره گفت:عزیزم!توهمونی که من دنبالش هستم و من کنارت میتونم خوشبخت باشم.
من که فکرامو کردم نظرتو چیه؟؟؟
رنگش سرخ شد، ساکت شد و چیزی نگفت. پسره گفت باشه عزیزم !من که نخواستم تو الان جواب بدی فکراتو کن بعدا بگو...خیلی با خودش کلنجار رفت .همش فکر خونواده شو میکرد .چطوری بهشون بگم؟
به پسره گفت من نمیتونم به خونواده بگم .
_عزیزم نمیخواد بگی که .شما فعلا جوابتو بده .بقیه چیزا باشه برا بعد
_اما من که ندیدم شما رو شما که منو ندیدی که چطوری؟؟؟
_چیزی نیست که عکسامونو برا هم میفرستیم.
اینقدر خام حرفای پسره شده بود که نمیتونست تشخیص بده کارش درسته یا نه؟؟؟
اینقدر ازش برای خودش رویا ساخته بود که نمیتونست دیگه فراموشش نکنه.
عکسشو براش فرستاد و عکسشو دید.عقلش بهش میگفت نکن اما دلش ...
تا اینکه بالاخره آقا پسر از عروس خانوم جواب بله رو شنید. دیگه همه ی فکر و ذکرش شده بود اون، خوب درس نمیخوند، اعصاب درست و حسابی نداشت .همش دلهره که وای!اگه بابام بفهمه چی میشه؟؟چطوری بهشون بگم؟...مدتی بهمین منوال گذشت .
هر بار که بهش تلفن میکرد میدید یه کم سرد شده .دیگه اون پسره قبلی نیست عوض شده .دیگه زیاد تحویلش نمیگیره.سوال که میکنه چیکار کنیم ،چطوری باید به خونواده بگیم؟
پشت گوش می اندازه! میگه حالا وقت زیاده ...گذشت و یه روزی که بهش تماس گرفت گفت من دیگه خسته شدم از این بی تکلیفی !!!بالاخره چی میشه؟؟؟
خیلی راحت از پشت گوشی صداشو شنید که میگه: ای بابا ! تو هنوز داری رو این موضوع فکر میکنی؟من مدتهاست که بی خیال شدم .من و تو بدرد هم نمیخوریم.من نمیتونم تو رو خوشبخت کنم و...
انگار آب سردی روش ریخته باشن،گوشی روگذاشت . چقدر برای ساده لوحی خودش دلش میسوخت.
یعنی همش پوچ بود؟پس چی شد اون حرفایی که میگفت ما جوونا خودمون باید جفتمون رو پیدا کنیم ؟پدر مادرامون نسل قدیمین!اونا ما رو درک نمیکن...تازه فهمید که همه ی اون حرفها پوچ بوده و این مدت سر کار بوده.دلش برای خودش و این کاراش گرفت.
همینه دیگه!به همین راحتی!
قبل از هر چیز اینو بگم که من قصد ندارم کسی رو زیر سوال ببرم چه خانومها و چه آقایون.اما این مسئله ای هست که الان وجود داره.و واقعا هم این چیزاهست.تو روخدا یه کم به خودمون بیایم.ببینیم کجای کاریم؟من نمیخوام زیرآب ازدواجهای اینترنتی رو بزنم .نه! سراغ دارم مواردی که خیلی خوب هم بوده .اما راهشون چی بوده؟؟؟ببینیم همیشه برای همه کارامون دنبال بهترین راه باشیم.مشکل ما اینه که یادمون رفته کی هستیم ؟کجا داریم زندگی میکنیم؟یادمون رفته هر چی که داریم از خون شهدامون هست.اره یادمون رفته!تا حرف هم بزنی میگن برو بابا!اونا برا خودشون رفتن.میخواستن نرن.به ما چه؟...نه انگار بدم نمیگی!!این تو هستی که درست میگی!اره توهمین جهالتت بمون...خانوم محترم! اینقدر با این حرفها خامت کردن اینقدر این حرفها رو تو گوشت خوندن که نمیتونی تشخیص بدی که این چیزا همش مسخره بازیه ٫پوچه.حقته که تو همین جهالتت بمونی!!!اقای محترم!تو که اینقدر ادعات میشه چرا برا خواهر خودت نمیپسندی این چیزا رو؟تو که مدعی هستی که دیگه پیشرفت کردی حواست هست که اینقدر هوست بهت چیره شده که دیگه نمیفهمی که باید برا ناموس مردم هم احترام قائل شی...حق با تو هست.این تو هستی که میفهمی اینقدر تو این فهمت دست و پا بزن تا ببینیم آخرش چی میشه؟؟؟
میخوام بگم که یه کم حواسمونو جمع کنیم .چت کردنت رو میخوای داشته باشی داشته باش اما حواست جمع باشه.هست بخدا! خودم دیدم این مواردو.چرا از نعمتهایی که داریم درست استفاده نکنیم؟این پنبه ها رو از گوشمون بیاریم بیرون.مواظب باشیم.نت فقط یه دنیای مجازیه!بچسبیم به دنیای واقعیمون.
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
از این به بعد من ( دانش ناپذیر) می نویسم :
- ماجرای داستان ، واقعیت زندگی روزمره چت بازهاست ...
- من خیلی از این فجیع تر هم شنیدم و دیدم ...
- نتیجه گیری نویسنده هم محترم است و دوستان هم می توانند خودشون نتیجه گیری لازم رو داشته باشند .
- مسافر کجایی ؟ بابا قرار بود به پای هم پیر بشیم بابا ... این بود اون همه خواب های طلایی که با هم دیده بودیم ... با شه آقا جواد ، نوبت ما هم می شه ... دمت گرم ./

+ نوشته شده توسط دانشناپذیر در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت
4:16 قبل از ظهر |